تبليغاتX
دوران کودکی من

نغمه کار بلبلدیم توشدم اوزاخ باغمدان

گل لریمدن آرالی قلبیمه اوخ...وردی تیکان

چوخ تاسف تیکانا سهف الییپ گل دمیشم

اولموشام ایندی نه اتمک عملیمدن پشمان

کهلیکی شاهین اگر ورسه بوبیر عادتیر

منی قوزقونارا یلم اتی بو ناکس دوران

دوستلارین خاطره سی چخمیاجاق قلبیمدن

اونوتارمی چمنی بلبلی حبس اتسه زمان

شهریارا دمه چوخ دردیمه غمخار هانی

سنه گوز یاشی کیمی یار بخش اتی زمان...

من قره داغ گوبیینین یگانه عاشق اوغلیم کی گجلریم او ماهالین گوزل طبیعتینده و گوندوزلریم غربتده اتمک دالیسیجان و حلال چورح یماخ ایچین تلاش المیشم ایندی زمان یتیشیپ ایشدن فارغ اولوپ گوندوز و گجمی گوزل کلیبر طبیعتیمین گوشه گوشه سینده قالمیش عمرومو گچیردیپ هر ثانیسیندن لذت آپارام بو آرزویا یتیشماغا منه دعا الیین گورن آرکاداشلارا تشکر ادیرم...

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 19:30 توسط حسن |

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:46 توسط حسن

سلام

من در سن ۱۳ سالگی بودم که دبیرستان رو در همون مدرسه شروع کردم.من دیگه

 

اون پسر قبلی نبودم و راههای تازه ای برای کارو زندگی انتخاب می کردم در شهری

 

که من زندگی میکردم(کلیبر) پر بود ازجنگلها و کوههای زیبا و باغهای دلنواز.از طرفی

 

قلعه بابک که تو اون زمان قیز قلعه سی(قلعه دختر) نام داشت شهر منو یه شهر

 

دلچسب میکردمه های صبحگاهی و آب و هوای بسیار دلنشینش منو مخصوصا"تو

 

فصلهای بهار و تابستان و زمستان دیوونه خودش میکرد.بطوریکه فکرم بیشتر به کوهها

 

بود شبها زود می خوابیدم و صبح دم سحر بیدار می شدم متکامو بجای خودم تو

 

رختخوابم می ذاشتم و از خونه بیرون میزدم وبا پاهای سبک و نوجوانیم تمام دره ها و

 

کوهها رو قدم میزدم و با دسته گلهای زیبا به خونه بر می گشتم که مادرم با دادو

 

بیداد با من دعوا میکرد که یه روز گرگ تو رو بالاخره میخوره و من الان میفهمم که 

 

راست میگفته و من با چه خطراتی رو به رو بودم. تو تابستون همون سال بود که من

 

به خاطر بیکار نمودن با همسنام تو ساختن ساختمون حموم هر روز با دستمزد ۳۰

 

ریال شروع به کار کردم و پولی رو واسه شروع مدرسه ام پس انداز کردم که تو همون

 

تابستون بیماری مخملک گرفتم و چون استراحت نکردم مریضیم بدتر شد و من مثل

 

مار پوست انداختم با همه اینحال همونطور سرحال و قبراق بودم و با امید و سخت 

 

کوشی به زندگیم ادامه می دادم...

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:42 توسط حسن |

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:17 توسط حسن

سلام

من حسن کلیبر در سال ۱۳۲۸در تابستان گرم کلیبر متولد شدم.از اول کودکی کوچک اندام ولی زبر و زرنگ بودم.با اینکه غذای چندانی بجز نان خالی یا بعضی وقتها غذای اندکی بود ولی نیروی فراوانی داشتم که حتی دقیقه ای آرام نمی گرفتم در مرحله اول در محله ای در خانه ای جهت درس خواندن وارد مدرسه شدم و بعد از چند سال مدرسه ای برای اولین بار ساختندبنام ثنائی که ما به آنجا رفتیم.معلمین ما همه بیسواد و بسیار سختگیر بودند.بچه حق هیچگونه حرکتی را نداشت و اکثرا"از ترس معلمین در کلاس شلوار خود را خیس می کردندو معلم با چوبی که در دست داشت سمبل وحشت بودکه کلاس ششم را تمام نمودیم.روزی فوتبال بازی می کردیم که توپی از پای من به صورت معلمی خورد که مرا بسیار کتک زده و سرزنش کرد و من از آن موقع از ورزش عمومی جدا شدم ولی هر چه سنم بالاتر می رفت شلوغتر و پر تحرکتر می شدم و غذای ما تکه نانی خالی بود در جیب ستره می گذاشتیم  که امروزه کت می باشد.در آن زمان از بهداشت و لباس خوب خبری نبود و زندگی بسیار دشوار بود...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 13:1 توسط حسن |

من حسن کلیبر متولد سال09/5/1328در شهرستان کلیبر در یک خانواده نظامی متولد شدم پدرم نظامی و مادرم خانه دار بود.من به طبیعت بسیار علاقه مندم و دوست دارم بعد از باز نشست شدن در دامن طبیعت زیبای کلیبر زندگی کنم .شهر من یک شهر بسیار زیبا با اثار باستانی دیدنی می باشد. یکی از این اثارها قلعه بابک(جمهوری)میباشدکه معروفترین این اثارها
ست.

درمیان بودن و نبودن،
من بودم
و رنگش سپید بود آن جا
آن جا همان خالی محض بود.
و من را تهی کرده بود
و من شاید همان خالی محض شده بودم.
اما،
من،
رنگم آبی بود.



آسمان همین جا کنار ما است
حالا از هراس دست نیافتن به دنباله ی ستاره دنباله دار
به آسمان نگاه نمی کنم
و به همین درخت انگور در حیاط خانه ام دل خوش می کنم.
می خواهم چه کنم بیش از این ری را جان،
یا ستاره یا درخت،
فرقی نداراد،
مهم نگاه کردن به عمق زیبایی است
که خدا را شکر این درخت هم دست کمی از آسمان و ستار ه ندارد
و مگرهمین درخت نشانه ایی ازآسمان نیست.
من نمی دانم چرا عده ایی در آسمان به دنبال آسمان هستند ری را
همین زمین سرشار از آسمان است
اگر خوب نگاهش کنی.